تبليغاتX
آهنگ هستی

سلام دوستان خوبم : در زير خاطره اي زيبا از زبان يكي از قهرمان ارزنده  دوي ايران و جهان 

را ميخوانيد كه اميدوارم برايتان جالب باشد

 

مي‌گويد: در اون سال‌ها سرباز بگيري بود و من رو بردند به سرباز خونه‌اي در مشهد…
هنوز 45 روز نگذشته بود، که دلم براي خانواده‌ام تنگ شد.
اما مرخصي ندادن، منم بدون مرخصي و پاي پياده، از مشهد تا طرقبه (18 کيلومتر) دويدم و بعد از ديدن خانواده، دوباره از طرقبه تا مشهد را دويدم و رفتم پادگان …
پادگان، که رسيدم ديدم گروهبان متوجه غيبت من و چند نفر ديگه شده، که همه رو به خط کرد و گفت دور پادگان رو بايد بدويد …
شروع به دويدن که کرديم بعد از 1000 متر سرباز‌هاي ديگه خسته شدند، اما من دور کامل دويدم و ايستادم…!
فرمانده گروهان که دويدن من رو نديده بود، گفت: مگه نگفتم دور کامل بايد بدوي؟!
خلاصه، دو دور ديگه به مسافت 8 کيلومتر دويدم و سر حال، جلوي فرمانده ايستادم و همين باعث شد مسير زندگي‌ام تغيير کند…!
يک روز، من رو با يک جيپ ارتشي به ميدان سعدآباد مشهد بردند، براي مسابقه…
رئيس تربيت بدني تا من رو ديد، گفت: چرا کفش و لباس ورزشي نپوشيدي؟
گفتم: ندارم …!

گفت: خوب برو سر خط الان مسابقه شروع مي‌شه ببينم چند مرده حلاجي؟
خلاصه با پوتين و لباس سربازي دويدم و دور اخر همه داد مي‌زدن باريکلا سرباز …
برنده که شدم ديدم همه مي‌گن سرباز رکورد ايران رو شکستي …!
من اون روز با پوتين و لباس سربازي رکورد ايران رو شکستم و بهم کاپ نقره‌اي دادن…!
خبر رکورد شکني من خيلي زود، به مرکز رسيد و بهم امريه دادن تا برم تهران …
با اتوبوس به تهران رفتم و پرسان پرسان، خودم رو به دژباني مرکز رسوندم و با فرمانده لشگر که روبرو شدم، گفت: تو همون سربازي هستي که با پوتين رکورد شکستي؟
گفتم: بله قربان …
گفت: چرا اين قدر دير آمدي و سريع من رو سوار ماشين کردند و به استاديوم امجديه بردن، که قرار بود مسابقه بزرگي انجام بشه.
مسابقه دو 5000 متر بود و من کفش و لباسي رو که رئيس تربيت بدني مشهد داده بود، پوشيدم و رفتم لب خط…!
يک دفعه صداي تيري شنيدم و هراسناک اين طرف اون طرف رو نگاه کردم ببينم چه خبره؟ که ديدم رئيس تربيت بدني با عصبانيت مي‌گه چرا نميدوي؟ بدو..!

من نگاه کردم، ديدم، که اون 17 نفر ديگه، مسافتي از من دور شدن و من تازه فهميدم، که صداي شليک تير براي اغاز مسابقه بوده و من چون در مشهد فقط با صداي حاضر رو ) مسابقه رو شروع مي‌کردم اينجا هم منتظر همون کلمه بودم،نه صداي تير …
خلاصه شروع کردم به دويدن و يه عده هم من رو هو مي‌کردن و مي‌گفتن:
مشهدي تو از اخر اولي …!
دور سوم رو که دويدم تازه به نفر اخر رسيدم و تازه گرم شده بودم …!
در دور بعد متوجه شدم، که نفر چهارم هستم و با خودم گفتم:
خدا رو شکر لااقل چهارم مي‌شم…!

 

سه دور تا اخر مسابقه مانده بود، که ديدم فقط يک نفر با فاصله از من جلوتره…!
دور اخر خودم رو به پشت سرش رسوندم…
به خط پايان نزديک مي‌شديم که جلو زدم و اول شدم …!
باز هم رکورد ايران رو شکسته بودم و از عزيز منفرد، که سال‌ها قهرمان ايران بود جلو زده بودم…!

اين‌ها حرف‌هاي استاد علي باغبان باشي، قهرمان دو ايران است، که 29 سال متوالي بدون حتي يک باخت، مقام نخست مسابقات را در ايران داراست و جالب است، بدانيد که تا به حال اين رکورد در هيچ رشته ورزشي در دنيا شکسته نشده…!
باغبان باشي 219 مدال اسيايي و جهاني دارد و در 4 مسابقه المپيک شرکت کرده !



اديب زاده مي‌گويد: زمان شاه شنيدم که پاي باغبان باشي شکسته …!
با گروه فيلمبرداري رفتيم و وقتي با اون مصاحبه کردم با ناراحتي گفت: دکتر‌ها گفته‌اند بايد يک پاي من رو قطع کنند …
شب، که فيلم پخش شد 50 خط تلفن جام جم توسط مردم اِشغال شده بود و همه با عصبانيت مي‌خواستن يه جوري به علي باغبان باشي کمک کنن …
همون شب، رضا پهلوي، که در اون زمان وليعهد بود و نزديک به 17 سال داشت، به آقاي جهان باني، رئيس سازمان ورزش (‌که اوايل انقلاب اعدام شد) دستوري داده بود، که او هم شبانه به در خانه باغبان باشي رفته بود و پاسپورتش را درست کرده بودند و روز بعد ساعت 11 صبح از فرودگاه زنگ زد که: مثل اين‌که معجزه شده و من براي درمان به نيويورک مي‌روم.
در نيويورک پايش را يک پروفسور بزرگ عمل کرد، بعد از دو ماه، که برگشت از همان فرودگاه مهرآباد به ما زنگ زد، که من مي‌خواهم به زودي در يک مسابقه‌ي دو و ميداني شرکت کنم و شما را هم دعوت مي‌کنم.

 

علي باغبان باشي، وقتي در زمان رياست جمهوري خاتمي به مراسم تقدير و نکوداشت پيشکسوتان دعوت شد، زماني که نام باغبان باشي، در مراسم از طريق بلندگو اعلام شد، خاتمي از يکي از حاضران پرسيد: مگر باغبان باشي زنده است؟!
و چه ضيافتي بود، در آغوش کشيدن و اشک به چشم آوردن خاتمي براي قهرماني که نام ايران را بر بلنداي المپيک جهاني فرياد کشيد …!

باغبان باشي، اکنون 84 سال سن دارد و هنوز فعاليت ورزشي مي‌کند…!
اخرين باري، که باغبان باشي را ديدم، دور ميدان دروازه قوچان بود؛ به گرمي حال و احوال کردم و او گفت:
شما مگه من رو مي‌شناسي؟
لبخندي زدم و گفتم: تمام دنيا شما رو مي‌شناسن…!

باغبان باشي، هنوز در طرقبه زندگي مي‌کند و روحيه شاد و ورزش کاري دارد

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 11:34 توسط ظهرابی | |

 

 نام : كمال



كلاس : دبستان



موزو انشا : عزدواج!


هر وقت من يك كار خوب مي كنم مامانم به من مي گويد بزرگ كه شدي برايت يك زن خوب

 مي گيرم.

تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است.

حتمن ناسرادين شاه خيلي كارهاي خوب مي كرده كه مامانش به اندازه استاديوم آزادي

 برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم كه اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون

بابايمان هميشه مي گويد مشكلات انسان را آدم مي كند.


در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر

 خاله مان خيلي به هم مي خوريم.

از لهاز فكري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه

 به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند كه كارشان به

تلاغ كشيده شده و چه بسيار آدم هاي كوچكي كه نكشيده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد ديگر كسي از شوهرش سكه نمي خواهد و دايي مختار هم از زندان در مي آيد

من تا حالا كلي سكه جم كرده ام و مي خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به

 ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.


مهريه و شير بلال هيچ كس را خوشبخت نمي كند.

همين خرج هاي ازافي باعث مي شود كه زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي دايي

 مختار با پدر خانومش حرفش بشود

 دايي مختار مي گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي كم بوده كه

 نتوانسته خرج عروسي را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ايم كه بجاي شام عروسي

 چيپس و خلالي نمكي بدهيم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي

خوري خش خش هم مي كند!



اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن

 دايي مختار هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يك زير زميني بگيرد. ميگفت چون رهم

 و اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از

 زير زميني مي ترسيد. ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه

يك خانه درختي درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست.. از آن موقه خاله با من قهر است.


قهر بهتر از دعواست. آدم وقتي قهر مي كند بعد آشتي مي كند ولي اگر دعوا كند بعد كتك

 كاري مي كند بعد خانومش مي رود دادگاه شكايت مي كند بعد مي آيند دايي مختار را مي

 برند زندان!

البته زندان آدم را مرد مي كند.عزدواج هم آدم را مرد مي كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود

  خيلي بهتر است!


اين بود انشاي من
 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 19:0 توسط ظهرابی | |

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟


شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم


استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟


شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد


سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند


سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است


استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود


سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 10:21 توسط ظهرابی | |

 

در کتاب معاد نوشته ايت اله دستغيب شيرازي ايشان از پيامبر اسلام نقل قول
مي کنندکه رسول حدا فرمود:


هر مومن که شهيد مي شود در بهشت قصري انتظارش را مي کشد که در ان قصر70حجره است و هر حجره داراي 70 تخت است و بر هر تختي 70 فرش گسترانده اند و بر هر فرشي 70 حوري نشسته و انتظار ان شهيد کشته شده در راه اسلام را مي کشد .



با بررسي اين سخن و با يک ضرب ساده رياضي مي توان به اين نتيجه رسيد که بر طبق سخني که از رسول خدا نقل شده ،7 به توان 4 حوري يعني رقمي معادل 24010000(حدود 24 ميليون ) حوري بهشتي فقط در انتظار يک شهيد اسلامي مي باشد .



با فرض اينكه هر كدام از فرشها 6 متر مربع باشد مساحت كل فرش ها مي شود 2058000 مترمربع با در نظر گرفتن 20% راهرو ها و راه پله و فضاهاي بدون فرش، مساحت كاخ 2469600 متر مربع به دست مي آيد.كه مي شود عمارتي با زيربناي 200 متر در 200 متر و 62 طبقه به ارتفاع 186 متر پر از حوري فقط براي يك شهيد اسلامي.



با فرض اينكه شهيد مورد نظر به هر حوري يك ساعت سرويس دهي نمايد بعد از 2740 سال كار بدون وقفه نوبت به آخرين حوري مي رسد

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 13:43 توسط ظهرابی | |

 سلام دوستان عزيز و بازديدكننده هاي ارجمند : شادي شما آرزوي قلبي من است .               اميدوارم اين شعر زيبا بتواند گل خنده را بر لبان شما ولو براي چند لحظه شكوفا سازد 

 

 

 

** مرد چهار زنه  **

 

 




دوستي داشتم لرستاني

يار ديرينه ي دبستاني


ديدمش بعد ساليان دراز

همرهش چار زن همه طناز



مات و مبهوت گشتم از حالش

كه لري آهوان به دنبالش

 


گفتمش: چهار زن ؟ خدا بركت !

تو چگونه كني ز جا حركت



گفت : اين كار ماجرا دارد

هر يكي حكمتي جدا دارد



اولي را كه هست خوشگل و ناز

من گرفتم ز خطه ي شيراز



تا كه شب ها قرينه ام باشد

سر او روي سينه ام باشد



بهر اوقات روزهايم نيز

زن گرفتم ز خطه ي تبريز



چون زن ترك، خوش بر و بازوست

خانه دار و نظيف و كد بانوست


دست پختش كه محشر كبراست

بهتر از آن، سليقه اش غوغاست



ظرف يك سال بسته ام بارم

چون زني هم ز اصفهان دارم


كشد از ماست تار مويي را

يادمان داده صرفه جويي را



در كم و بيش اوستادست او

متخصص در اقتصاد است او



بس كه در اقتصاد  پا  دارد

بي گمان فوق دكترا دارد



زن چارم كه ختم آنان است

شيري از خطه ي  لرستان است



گفتمش با وجود آن سه هلو

زن چارم بر اي چيست؟ بگو


گفت گهگاه بنده گشتم اگر

عصباني ز همسران دگر



آن زمان جاي آن سه تا بي شك

اين يكي را كشم به زير كتك

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 17:0 توسط ظهرابی | |

 

هی با خود فکر می کنم، چگونه است که ما در این سر دنیا 

 

 

 عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها در آن سر دنیا

 

 

عرق می خورند و وضع شان آن است! ...

 

 

نمی دانم، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن





دکتر شريعتي

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 18:52 توسط ظهرابی | |

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان ! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟



پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی :

 

من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت جامعه هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت فقیر و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسرفهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.

 


پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابي خودش دست و پا می زنه.     می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده .....؟؟؟؟ . می ره و سر جاش    می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.

 


فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمید م که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت فقیر و پا برهنه رو می ده، در حالی که جامعه به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه جامعه رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی ... خودش دست و پا می زنه

 

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:7 توسط ظهرابی | |
 

 داستانی بس دلخراش و غم انگیز :

                                                         

.

.

.

.

.

.

 

 

 

 

 

 

 

 

مردي تصميم گرفت براي آرامش به دريا بره و

 

تمام گرفتاري هاشو به دريا بسپره

 

 اما

 

 

 

 

 

 

...هر كاري كرد زنش سوار قايق نشد!!!

 
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 14:4 توسط ظهرابی | |

سرهنگ معمر قذافی

 

معمر در زبان عربی به معنای مهندس است و معمولا توسط افراد قبل از نام خانوادگی افراد تحصیل کرده در رشته مهندسی عمران و ساختمان بکار میرود ، اینکه ایا نام کوچک پادشاه لیبی معمر است و یا این واژه لقب او است معلوم نیست ، ولی آنچه مسلم است پادشاه هشتاد و چند ساله لیبی که مانند هنرپیشه های سینمایی هر روز گریم میکند دارای ناهنجاری رفتاری بسیاری است ، مثلا گفته میشود او تا کنون در هیچ یک از دیدارهای رسمی یک لباس را دو بار نپوشیده است ، حال بماند که هر یک از لباسهای ایشان حکایت خاص خود را دارد و یا ایشان در اجلاس چند روز پیش سازمان ملل در نیویورک بجای استفاده از پانزده دقیقه وقت اختصاصی خود یکصد دقیقه سخنرانی نمود که بیش از نود دقیقه آن فحش و ناسزا بود بطوریکه مترجم وی پس از سی و پنج دقیقه ترجمه همزمان کم آورد و شخص دیگری جایگزین او شد . . .

 بد نیست بدانید سالها است که او جز در کاخ خودش در هیچ عمارت دیگری اقامت نمیکند و هر گاه برای سفرهای خارجی به دعوت روسای کشورهای دیگر به خارج از لیبی سفر میکند چادر و خیمه و خدم و حشم فراوان خود را به همراه میبرد ، جند سال پیش در سفر به فرانسه در فضای سبز کاخ الیزه (یا ورسای) خیمه و بارگاه خود را برپا نمود و سوژه مناسبی برای خبرنگاران و مطبوعات شد و شایعات فراوانی را به دنبال داشت در سفر اخیر به نیویورک هم ابتدا در پارک ملی نیویورک چادر زدند که ماموران پلیس به دنبال اعتراض برخی از اهالی مبنی بر امنیتی شدن فضای پارک پلیس هیئت لیبیایی را مجبور به جمع کردن خیمه ها نمود (حق و حقوق شهروندی در آمریکا را ملاحظه بفرمایید) و نهایتا هیئت لیبیایی فضای سبز چند هکتاری منزل یکی از ثروتمندان را در حومه نیویورک به مبلغ گزافی برای چند روز اجاره نمود و آنها چادر پادشاه لیبی را در این ملک برپا نمودند . . .

   آنچه مسلم است پادشاه لیبی در سن هشتاد سالگی بسیار علاقه دارد که سوژه مطبوعات و رسانه ها باشد ولی شاید از همه جالب تر کادر حفاظتی و محافظین وی باشد ، کادر حفاظتی وی که بسیار ورزیده و جوان بوده پس از آزمونهای فراوان و گذراندن دوره های سخت انتخاب شده و بیش از چهارصد نفر میباشند که در شیفت های چهل نفره مسئول حفاظت از جان وی را برعهده دارند و در سفر نیویورک هنگامی که پادشاه لیبی برای خرید سوغاتی به یکی از فروشگاههای شهر نیویورک رفته بود این کارولن چهل نفره (البته به همراه تعداد بیشمار پلیسهای محلی) باعث راه بندان و ایجاد ترافیک در شهر نیویورک شد ، کادر حفاظتی ایشان که بر خلاف دیگر محافظین هیچگاه لباس شخصی (در حال شیفت و محافظت) نمیپوشند همگی از میان دختران مجرد انتخاب شده اند و تا زمانی که در خدمت هستند حق ازدواج ندارند . . .   

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 18:23 توسط ظهرابی | |

در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن  

 

         دارد هیچ حرفی را باور نکنید .  

 

دکتر شریعتی

 

سلام دوستان فهیم : چندی پس از وقایع انتخابات که در آن عده ای بیگناه بخاک و خون

کشیده شده و یا با زندان و تجاوز و ... مواجه شدند آیت الله دستغیب یکی از مراجع تقلید و از

اعضای مجلس خبرگان رهبری در مجلس خبرگان سخنرانی کردند که من متن آنرا برای شما

 دوستان عزیز منتشر میکنم تا شما خودتان به قضاوت بنشینید و ببینید که آیا چنین رفتار زشت

 و توهین ها و تهدیدها و فشارها و محدودیت ها بر ایشان روا بود یا نه ؟

 

متن سخنرانی آیت‏الله علی‏محمد دستغیب در مجلس خبرگان به این شرح است:



حضور محترم اعضاى خبرگان رهبرى

سلام عليكم
چند نكته را متذكر مى‏شوم اميد است مفيد واقع شود.

1 - توجه به قانون اساسى: همه مى‏دانيم كه اين قانون مخالفتى با قرآن و سنت ندارد كه مجتهدين بزرگ و روشنفكران صحيح آنرا تدوين كردند و به نظر امام امت‏(رحمه الله) رساندند. امّا حافظ اين قانون اساسى كيست؟ آيا بجز خبرگان ملت كسى مى‏تواند باشد؟ تخلّفات از اين قانون اساسى، را چه كسى بايد پيگيرى كند و چه كسى جوابگو باشد؟ عهده‏دار آن تنها خبرگان است. اما چه شده كه در مواقع لزوم كه بايد تشكيل جلسه دهد و تخلّفات از قانون اساسى را پیگيرى کند، نمى‏كند و يا نمى‏تواند؛ و رياست مجلس كه با رأى بيش از 50 نفر تعيين شد نتوانست اعلام تشكيل جلسه نمايد.

اين نيست مگر عدم توجه كامل شوراى نگهبان به فلسفه وجودى قانون اساسى كه از جمله تعيين اعضاى آن، كه اينجانب پيشنهاد دادم تأييد دو نفر از علماى برجسته قم كافيست امّا كسى اعتنا نكرد، و چه خوب بود كه حداقل جناب آيت‏اللَّه هاشمى پیگيرى مى‏كردند تا امروز اينگونه نمى‏شد؛ و آن همه سؤالات و انتقادات در انتخابات از قبل و بعد از آن بى‏جواب كافى نمى‏ماند. مردم مى‏دانند كه اصل ولايت فقيه در قانون اساسى است و قبول دارند، امّا اگر قانون اساسى رفت چيزى به نام اصل 5 و يا 110 هم نخواهد بود.

2 - مسأله تخريب ياران امام و كسانى كه سالها براى استقرار نظام جمهورى اسلامى ايران از جان و مال و آبرو دريغ نكردند: اين تخريب از چهار سال پيش ظهور پيدا كرد تا اين اواخر كه صدا و سيما سنگ تمام گذاشت؛ چهره‏هاى سرشناس از جمله آيت‏اللَّه رفسنجانى، حجّةالاسلام و المسلمين كروبى، و جنابان دو سيد بزرگوار خاتمى و مير حسين موسوى چنان خدشه‏دار كرد كه فرياد دوست و خنده‏هاى دشمن به آسمان رسيد. آيا آنچه گذشت شرعى بود؟ مطابق قانون اساسى و آنچه از آن منشعب مى‏شود بود؟ پس چرا شما خبرگان ساكت بوديد، آيا غم خوردن و نشستن كافى است.

3 - چرا دستهاى مرموز انجمن حجّتيّه را كه امام امت‏(رحمه الله) آنها را خطرى براى انقلاب مى‏دانست، در پشت صحنه لمس نمى‏كنيد چه اشخاصى قواى سه گانه مقنّنه، قضائيه و مجريه را دور زده‏اند. چه شده كه كسى مسئول آنهمه اتّفاقات غير قانونى نيست. چه شده كه صداى فريادرسى و عدالتخواهى با حكومت نظامى جواب داده مى‏شود. آيا اينها غير از وجود بيگانگان به انقلاب، در پشت صحنه مى‏باشد.

علماى بزرگ ما همانند شيخ مرتضى انصارى، ميرزاى شيرازى، سيدنا الاصفهانى، سيدنا اليزدى و امثالهم(رحمهم الله) كه فدایى امام عصر(ارواحنا فداه) بودند، امّا هيچگاه در فكر اين نبودند كه جامعه را خراب كنند تا زمينه براى ظهور پيدا شود.

4 - اين چه وضعى است كه جامعه را فرا گرفته و حتى مجلسين را، كه هر صاحب نظرى و مرجع و مجتهدى انتقاد مى‏كند عده‏اى آماده شده به پشتيبانى نيروهاى خاص به هر قيمتى او را از صحنه محو كنند تا عده‏اى خواب راحت نمايند.

5 - خبرگان مأمور حفظ احكام اسلام و حفظ اعتقادات مردم به قرآن و سنت پيغمبر(صلّی الله عليه و آله) و اهل بيت عصمت است و اين وظيفه مهم در اين گير و دارها ايفاء نشد و متأسفانه زحمات علماء مقدارى ركود پيدا كرد.

6 - در خاتمه هنوز هم دير نشده، از اين مجلس مى‏خواهم و همچنين از رياست محترم مجلس كه از حضرات موسوى و خاتمى و كروبى دعوت شود سخنانى كه دارند بزنند همه چيز را تمام‏شده ندانيد. مردم اميدشان به شما است.

توضیح مطلب: کتمان کردن بی اعتمادی قسمتی از جامعه و بی توجّهی به آن دور از انصاف است؛ از جمله: اعتراض علما و اساتید دانشگاه و غیرهما. لازم است این بی اعتمادی را به حداقل رساند؛ چنانچه دعوت از آقایان موسوی و کروبی در این اجلاسیّه میسّر نیست، اجازه داده شود که در یک دعوت از طرف صدا و سیما و اگر نمی شود، از طریق سایت مجلس خبرگان اعتراضات خود را بیان کنند و افراد خبرگان نسبت به تخلّف یا عدم تخلّف از قانون اساسی نظر خود را بیان کنند.

سيد على محمّد دستغيب
۳۱/۶/۸۸
برگرفته از: پایگاه اینترنتی دفتر آیت‏الله دستغیب

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 4:57 توسط ظهرابی | |
مردي مي‌خواست زنش را طلاق دهد.

 

دوستش علت را جويا شد و او گفت: اين زن از روز اول هميشه  

 

      ميخواست مرا عوض كند. 

 

مرا وادار كرد سيگار و مشروب را ترك كنم..

 

لباس بهتر بپوشم، قماربازي نكنم، در سهام سرمايه‌گذاري كنم و

 

           حتي مرا عادت داده كه به

 

موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم!

 

دوستش گفت: اينها كه مي‌گويي كه چيز بدي نيست!

 

مرد گفت: ولي حالا حس مي‌كنم كه ديگر اين زن 

 

        درشان من نيست!

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 0:41 توسط ظهرابی | |

 

این تابلو را در سال ۱۳۸۶ تحریر کردم و آنرا به دختر عمه ارجمندم استاد فروغ استواری مدیر

وبسایت آشیانه دوست  http://ostovarikarate.blogfa.com/  و شما دوستان عزیز و بازدیدکنندگان گرامی تقدیم میکنم.

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 16:18 توسط ظهرابی | |

 

 

استاد پرویز مشکاتیان خداوندگار سنتور ایران به عالم قدسی پر کشید .این

 

نوازنده  چیره دست سنتور در سن ۵۴ سالگی و بدلیل ایست قلبی در

 

منزلش درگذشت متاسفانه صدا و سیمای ایران فقط به ذکر خبری بسیار

 

کوتاه از درگذشت این استاد بزرگ ونابغه موسیقی ایران زمین اشاره کرد . 

 

  در حالی که بزرگان موسیقی معتقدند که دیگر کسی مشکاتیان نخواهد 

 

  شد و بقول یکی از شعرا :

 

صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را

 

تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

 

 

حسین علیزاده ،استاد و نوازندۀ تار و سه تار ، ساعتی قبل در گفتگوی تلفنی با تلویزیون فارسی بی بی سی ، ضمن ابراز ناراحتی از درگذشت ناگهانی  پرویز مشکاتیان ، دوست و همکار چندین و چندساله اش ، این ضایعه را به مردم ایران و همچنین به جامعۀ موسیقی ایران تسلیت گفته و پرویز مشکاتیان را هنرمندی غیر قابل تکرار دانست و افزود : " من فکر نمی کنم بتوان برای مشکاتیان جایگزینی پیدا کرد.او نه تنها در نوازندگی سنتور استاد بود بلکه در زمینۀ شعر ودیگر هنر ها هم بی بدیل بود ،در کل او هنرمندی تمام عیار بود. "

 

 

حسین علیزاده همچنین در ادامه از شرایط حاکم بر رادیو و تلویزیون ایران انتقاد کرده و از

 اینکه برای تسلیت در گذشت این هنرمند بزرگ ، باید با بی بی سی تماس داشته باشد ، ابراز

 تاسف کرده و گفت که برای یک همچین اتفاق ناگواری باید عزای عمومی اعلام شود.حال

 آنکه رادیو و تلویزیون ایران تنها به خبر درگذشت این هنرمند بسنده می کند

چه بسیار هنرمندانی که اینگونه از دست رفته اند و می روند و قدرشان را نمی دانیم و  نمی دانند.به قول خود استاد مشکاتیان که در مورد زنده یاد ایرج بسطامی گفته بود : زندگی هنرمند جهان سومی، بعد از مرگش آغاز می شود ، حالا همین حرف در مورد زندگی و مرگ خودش هم درست است.باید به این وضعیت خون گریه کرد ، خون...

سعديا مرد نكونام نميرد هرگز ..... مرده آنست كه نامش به نكويی نبرند

 

» مهمترین آثار پرویز مشکاتیان :

او در طول زندگی 54 سالۀ خود آثاری را در زمینۀ موسیقی خلق کرد که یقیناً فضای موسیقی ایران را متحول کرده و بسیاری از آثار او تبدیل به بخشی از تاریخ موسیقی سنتی ایران شد. بسیاری از زیباترین و تاثیرگذارترین آثار موسیقی ایران که امروز در اختیار ماست ، به وسیلۀ او  و با آواز هنرمندانی چون استاد محمد رضا شجریان در طول سالهای 1358 تا 1367 ساخته شده.او همچنین با شهرام ناظری و زنده یاد ایرج بسطامی آثاری ماندگار خلق کرد.

از میان این آثار می توان به آلبوم های : " بیداد "،" آستان جانان "،" دستان "،" نوا (مرکب)"،" قاصدک "،" بهاریه "و" لالۀ بهار "و" وطن من " و تصنیف ها و آهنگ های جاودانی چون : " رزم مشترک (همراه شو عزیز) "،" شیدایی (در همه دیر مغان) "،" ایران ( ایران خورشیدی تابان دارد ) "،" ایرانی ( ایرانی بسر کن خواب مستی ) "،" یاد باد "،" ای یوسف خوش نام ما "،" قاصدک "،" وطن "،" پیروزی " و ... اشاره کرد.

 

زندگی پرویز مشکاتیان :

او در 24 اردیبهشت 1334 در نیشابور متولد شد.اولین استادش ، حسن مشکاتیان ، پدرش بوده که از 6 سالگی او را به آموختن موسیقی ترغیب کرده است.پدرش فرهنگی بود و تار و سنتور را خوب می نواخت ، خود موسیقی را از پدرش فراگرفته بود و در حقیقت موسیقی در خاندان مشکاتیان موروثی بوده است.در 8 سالگی اولین کنسرت خود را در یک مراسم گرهمایی دانش آموزان مدرسۀ امیر معزی نیشابور انجام داد.پرویز مشکاتیان پس از اتمام تحصیلات متوسطه در سال 1353 و ورود به دانشکدۀ هنرهای زیبا در رشتۀ موسیقی مشغول تحصیل شد.ردیفهای میرزا عبدالله را نزد نور علی برومند و دکتر داریوش صفوت آموخت.همزمان با این آموزش ها از محضر اساتیدی چون عبداالله خوان دوامی ، شادوران سعید هرمزی و شادروان یوسف فروتن نیز کسب فیض کرد.در نخستین آزمون باربد در رشتۀ سنتور به مقام اول با پشنگ کامکار و در کل آزمون به مقام ممتاز با داریوش طلایی دست یافت.مشکاتیان در سال 1356 بعد از استعفا از رادیو و تلویزیون ، همراه با دیگر نوازندگان و خوانندگان جوان آن زمان مانند لطفی ، علیزاده ، پشنگ و بیژن کامکار،  شجریان و شهرام ناظری زیر نظر هوشنگ ابتهاج کانون فرهنگی ، هنری چاووش را پایه گذاشت. کانون چاووش از آن سال تا سال 1362 ، 8 کاست منتشر کرد.محمدرضا شجریان، شهرام ناظری، بیژن کامکار و صدیق تعریف از خوانندگان این مجموعه بودند.تعدادی از تصنیف های این مجموعه که بعدها به "سرودهای میهنی" مشهور شد را مشکاتیان ساخته بود.تصنیفهای "همراه شو عزیز"، "ایران" (ایران خورشیدی تابان دارد) و "ایرانی" (ایرانی بسر کن خواب مستی) از جمله های سرودهای میهنی ساخته مشکاتیان است که شجریان آنها را خوانده است.به گفتۀ بسیاری از استادان و کارشناسان موسیقی ، او لحن ویژه و قریحه ای ممتاز در نواسازی داشت و قدرت خارق العاده ای در تصویر سازی و تبحر زیادی در انواع ریتم داشت.او مدتی نیز داماد استاد شجریان (همسر فرزند دوم استاد شجریان) بود



وی همچنین در طول زندگی خود کتاب های گرانبهایی را برای آموزش سنتور برای هنرجویان و علاقه مندان این رشته منتشر کرد.کتابی به نام " بیست قطعه " و کتاب دیگری به نام " دستور سنتور " از جملۀ این کتب هستند.

آخرین کنسرت استاد پرویز مشکاتیان هم در تهران و با خوانندگی حمید رضا نوربخش انجام شد.

 

 

 

به نوبه خودم این مصیبت بزرگ را بهمه دوستداران هنر و موسیقی ایران زمین تسلیت میگویم

 

منبع عکسها و مطالب : سایت آواز  http://www.awaz.ir/

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 10:42 توسط ظهرابی | |
 

خاطره پروفسور حسابی از ملاقات با انیشتین
راز پیشرفت غربی ها
پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند که مهم ترین و آخرین آن ها نظریه بی نهایت بودن ذرات بود , در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسوراینشتن تماس بگیرد بنابراین ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح کنید. پروفسور حسابی این ملاقات را چنین توصیف می کنند:

    وقتی برای اولین بار با بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده , آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد

    یکماه بعد وقتی دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند, به این ترتیب با پی گیری دستیار و ارسال نامه ای با امضا اینشتن، بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو، باامکانات لازم در اختیار من قرار دادند و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند , اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است , بسرعت آن را نزد رئیس آزمایشگاه بردم و مسئله را توضیح دادم , رئیس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سواستفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است

    بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند , من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان کمی آرام تر شده، سپس به پای تخته رفتم شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیرالان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست

    آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود من در نزد بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن از نظریه خودم دفاع می کردم و و مردی با این برجستگی من را استاد خود خطاب کرد و من بزرگترین درس زندگیم را نیز آنجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمندتری دارد همان اندازه متواضع، مودب و فروتن نیز هست . بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم
 
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 1:16 توسط ظهرابی | |

این شعر زیبا را بشما دوستان صاحبدل تقدیم میکنم

 

خواستم زنده بمانم،غم دوران نگذاشت

                                                            خواستم غم نخورم، این غم هجران نگذاشت

                خواستم دست به هر کار خلافی بزنم

                                                            آیه ی خوف فمن یعمل قرآن نگذاشت

               خواستم کاخ بسازم که زند سر به فلک

                                                            ناله کوخ نشینان بیابان نگذاشت

               خواستم بهر دو نان منت  دونان  بکشم

                                                            پاسخ مور به پیغام سلیمان نگذاشت

               خواستم جامه بپوشم و بنوشم می ناب

                                                            یاد لرزیدن سرمای زمستان نگذاشت

               خواستم شعر بگویم که بخندند همه

                                                            ناله پیر زن و اشک یتیمان نگذاشت

               یاس می خواست برد  از دل من، نور امید

                                                            فطرتم بر سر عقل آمد و وجدان نگذاشت

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 12:6 توسط ظهرابی | |

در راستای اینکه بحران بی شوهری در جامعه امروز ما بوجود آمده کلیه خانمهای محترم       می تونن از روش های زیر استفاده کنن و البته مراقب باشن که سوءاستفاده نکنن .

 


۱. روش کوزه ایی :همان روش قرن های قدیم که دختر کوزه به دوش به سمت رودخانه می رفت پسر به کوزه می خوره کوزه بشکست و بعد چنین گفته اند که : اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی نتیجه گیری : بحران ازدواج حال حاضر بخاطر لوله کشی شدن آبه .

 

۲. روش عرفانی :چهل شبانه روز جلوی خونه رو آب و جارو میکنی و ده تا شمع روشن میکنی شکلات بین مردم تقسیم میکنی تا مرد آرزوهات بیاد. نتیجه گیری : در صورت کمبود شمع میتونین فانوس هم روشن کنین .

 

۳. روش سوسکی :بخاطر ترس از یه سوسک که حتی میتونی خودت اون رو تو خونه یا کوچه کار بزاری همچین محکم میپری تو بغلش و بهش می چسبی که هیچ جور نتونه تو رو از خودش جدا کنه . نتیجه گیری : با تشکر از کلیه سوسک های محترم مقیم مرکز و حومه .

 

۴. روش تیپ :انواع تیپ های مختلف روی خودت پیاده میکنی مثلا بیست و دو کیلو لوازم آرایش روی خودت خالی میکنی و سعی میکنی تا آنجا که ممکن است لباس هایت  مورد توجه باشند طوری که هرکس که تو خیابونه مجبور بشه حتما یک بار شما را نگاه کنه بعد گوشه خیابون می ایستی تا شوهر مناسب سوارت کنه . نتیجه گیری : خطر احتمال از بین رفتن آبروی چندین و چند ساله تان وجود اما چون به خاطر ازدواج است مسئله نیست این دفعه !

 


۵. روش خر خونی : تو کلاس و مدرسه و دانشگاه نمره بیست کلاس میشی بلاخره تو کل سال های مدرسه یه خر خون دیگه پیدا میشه که بیاد سراغت و باعث بشه که نترشی . نتیجه گیری : اگه شوهر پیدا نشد تا مقطع دکترا ادامه بدین و بعد ترک تحصیل کنین
.
۶.روش مایه داری : با دوستان توی انواع پارتی های شبانه و پیست های اسکی و باشگاه های بیلیارد و بولینگ هر کوفت و زهر مار دیگری که میتونی شرکت میکنی و حواست فقط به یه شوهر مناسب هست تا چیز های دیگه . نتیجه گیری : سعی کنین همیشه چند میلیون در کیف خود داشته باشین.

 

6.  روش فامیلی :یه کاغذ بر میداری و اسم تمام پسرهای فامیل از سن پنج تا پنجاه ساله رو که ازدواج نکردنن رو روش می نویسی بعد شروع به بررسی و تفکیک میکنی و اونهایی که شرایط را دارن رو انتخاب میکنی و یه برنامه ریزی برای عملیات تاکتیکی که بلاخره یه کدوم رو خفت کنی . نتیجه گیری : می تونین روی یه بچه پنج ساله برای بیست سال آینده برنامه بریزین.

 

7   روش نامردی : جلوی یکی از این ماشین های پلیس یه دفعه می پری پسره رو میگیری تو بغلت و دستت رو میکنی تو دستش و ازش... (سانسور ) میگیری تا بعد از تعهد توی کلانتری مجبور بشه که باهات ازدواج کنه . البته این روش برای اونهایی است که از کلیه روش های بالا ناامید شده اند

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 13:56 توسط ظهرابی | |

در زیر برایتان  توضیح میدهیم که چرا حمله آمریکا به ایران که تازه روزی سه بار هم ما را

تهدید می کند  بیفایده است :



آمریکاییها هیچ وقت موفق به شناسایی نقاط استراتژیک ما نمیشوند!!! چرا که نقاط

استراتژیک ما معمولا یک جای دیگر است.

 

مثلا نیروهای نظامی ما مشغول کارهای اقتصادی هستند!

نیروهای فرهنگی ما مشغول عملیات سیاسی هستند!

نیروهای اطلاعاتی ما کار تعمیراتی  می کنند!

دیپلماتهای ما کار هنری میکنند!

هنرمندان ما مبارزه سیاسی می کنند!

دانشگاهیان ما خبرنگاری می کنند!

ناشرین ما خرید و فروش کشتی می کنند!

نیروهای مطبوعاتی ما کارهای اطلاعاتی می کنند!

تاجرها مشغول امور خیریه هستند!

... و همین طور بگیر برو تا پایین!!!!!

 


آمریکا به این امید به ایران حمله می کند که در صورت حمله به ایران کارها متوقف شود و

مردم در فشار قرار گیرند در حالیکه در ایران سالهاست کارها متوقف است و هیچ کس هم

احساس ناراحتی نمی کند!

 

در ایران برای اداره حکومت چهار گروه مطرح هستند :



یک گروه محافظه کاران هستند که با آمریکا دشمن هستند،

یک گروه اصلاح طلبان هستند که با آمریکا مخالفند،

یک گروه نیروهای برانداز هستند که به این دلیل با حکومت دشمن هستند که فکر می کنند حکومت ایران آمریکایی است

و یک گروه ایرانیان طرفدار آمریکا هستند که اکثرا در آمریکا زندگی می کنند و حتی برای حکومت کردن نیز حاضر نیستند به ایران بیایند

 

بنابراین حکومت ما جایگزین ندارد!

 

حمله آمریکا به سازمانهای اداری و وزارتخانه های ایران به ما زیان چندانی نمی زند چون در

این سازمانهای اداری اتفاق خاصی نمی افتد و کاری هم برای مردم انجام نمیشود .

 

حمله آمریکا به تاسیسات صنعتی ایران در بسیاری از موارد به نفع ماست چون دولت مانده

است چطور آنها را تعطیل کند!

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 0:52 توسط ظهرابی | |

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 17:12 توسط ظهرابی | |

با سپاس از دوست هنرمندم مهندس حسین بهرامی بخاطر ارسال این مطلب زیبا

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 10:16 توسط ظهرابی | |

سلام دوستان : براستی ایا انقلابها ارزشمندند ُ ایا انقلابها برای بشریت و برای مردم آن کشور

 آزادی و آرامش به ارمغان داشته و آیا واقعا انقلابها ره آورد قابل تاملی هم

داشتند ؟  در اینجا نظر یک خواننده محترم ناشناس را میخوانید که بسیار زیبا و عمیق  

               نوشته اند  البته قضاوت با خود شما

 

 

انقلاب از هر جنگی کثيف تر است ....

من اين مردم را نمی شناسم -مردمی که در چشمهاشان بجای حيای آشنا ؛ بی شرمی بيگانه جا دارد . زبان شان را نمی فهمم - زبانی که در عوض سخن شيرين ؛ بار تلخ " شعار " گرفته است . اين مردمی که پا را به تجاوز بر ميدارند و در سر نقشه تهاجم دارند از من دورند . اين مردمی که دستشان چنگ است و دل شان از سنگ با من نيستند . من اين مردمان را نمی شناسم ؛ زبان شان را نميدانم . اين عربده جويان از کجا آمده اند ؟ به کجا ميروند ؟ از خاک اين ملک چه می خواهند ؟ به سر نشينان اين سر زمين چه ميگويند ؟؟

می گويند : انقلاب !!


انقلاب ! انقلاب از هر گلوله ای کارگرتر است ازهر تيری هدف دوزتر از هر شمشيری برنده تر  .
انقلاب از هر جنگی کثيف تر است از هر حادثه ای خودکامه آفرين تر از هرفاجعه ای خونبار تر .

 
کلمه انقلاب می کشد - ميليونها به خاطرش مرده اند . انقلاب جز خفقان ره آوردی ندارد -

 ميليونها تجربه اش کرده اند .

انقلاب !؟ 
انقلاب کبير فرانسه ! انقلاب اکتبر روسيه ! انقلاب فاشيستی آلمان ! انقلاب فرهنگی

 چين ! کدام از اينها الگوست ؟

دوران وحشت انقلاب فرانسه دوازده ماه به درازا کشيد و سی و هشت هزار جسد بجا

گذاشت . پس از آن ؛ خونريزی ها پنج سال ادامه داشت . نتيجه اش ناپلئون بود و جنگ هايی

 که به قيمت جان دو ميليون نفر تمام شد .

انقلاب روسيه ؛ استالين را حاکم کرد . در تصفيه ها و " گولاک " های استالينی دو ميليون نفر

 مردند و جامعه شناسان و آمار گران ميگويند يکصد ميليون کودکی که ميبايست ؛ زاده نشدند .

پايه گزار انقلاب آلمان هيتلر بود .-زندانبان يک ميليون زندانی ؛ مبتکر اتاقهای گاز ؛ مخترع

اردوگاههای شکنجه ؛ باعث جنگ جهانی دوم ؛ عامل قتل سی و هشت ميليون انسان .

مائو تسه تونگ انقلاب فرهنگی چين را براه انداخت ؛ اگر رنگ فرهنگ را زدود ؛ در عوض زمين

را رنگين کرد - با ريختن خون يک ميليون زن و مرد -


در طول انقلاب چين چند نفر از بين رفته اند ؟ معلوم نيست ؛ بعضی ميگويند بيست ميليون و

بعضی شصت ميليون !

چه دست آوردی ؛ کدام تحفه ای ؛ به ريختن خون ميليون ها تن می ارزد ؟؟  

                       چه نتيجهای ؛ کدام عاقبتی ؛ جواز گرفتن جان اينهمه انسان را کی  صادر

 ميکند ؟؟ آزادی !!

آزادی ؟؟ کدام انقلاب آزادی بارمغان داشته است ؟ کدام کشور بر پيکر قربانيان انقلابش بنای

آزادی بر پا کرده است ؟؟ بر پشته کشتگانش علم آزادی بر افراشته است ؟؟بر جوی خونهای

 جاری نهال آزادی کاشته است ؟؟

آزادی فرانسه ؛ سالها پس از انقلاب و با اصلاحات بدست آمد .


آزادی هنوز در بسياری از نقاط جهان افسانه ای است دروغ و دروغی است داستانگون .

آنها که در پی آزادی بودند ؛ انقلاب را خواستند ؟؟


آنها که آزادی را می شناختند به پيشباز دشمنانش رفتند ؟؟ مصلحان را راندند ؟؟


بد بخت تاريخ ! تاريخ ناتوان ؛ تاريخ درمانده ؛ تاريخ بيهوده ؛ تاريخی که هرگز درسی نميدهد .

 هرگز شاگردی ندارد ؛ و برای ابد در کنج کتابخانه ها خاک می خورد !........

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 10:58 توسط ظهرابی | |

دوست عزیز هنرمندم جناب اقای مهندس بهرامی گاهی لطف میکنند و از آثار هنری خود ما را بی بهره نمی گذارند این بار هم  با این نقاشی زیبا من و شما دوستان عزیز را به ضیافتی هنری دعوت کرده اند لذا این نقاشی زیبا تقدیم همه شما دوستان عزیز باد

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 10:55 توسط ظهرابی | |

چندی پیش دوستی عزیز  یه نقاشی را در وبلاگ خود منتشر کردند و در توضیحات ان نوشته بودند که این عکس متعلق به تکواندو است و یکی از مربیان کاراته شهرستان دزفول انرا به نام کاراته ثبت کردند  من اصل ان نقاشی را در اینجا منتشر کردم تا حقیقت قضیه معلوم شود  شما دوستان چنانچه مایل باشید از وبلاگ ان دوست خوب من بازدید کنید و عکس مورد بحث را ببینید میتوانید به این ادرس مراجعه کنید و خودتان قضاوت کنید http://taekwondo-dezful.blogfa.com/  البته کیفیت این عکس چندان جالب نیست ولی بزودی اصل انرا با یه کیفیت بهتر اسکن میکنم و در همین پست منتشر میکنم

 

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 20:9 توسط ظهرابی | |

دیدار با مرد غارنشین

 

چوپان نجف آباد اصفهان از انسان عجیب و غارنشینی تعریف میکردند که نیمه عریان  در میان صخره های قله کوه دیده بودند . آنان از مردی سخن میگفتند که موهای سر و صورتش نیمی از بدنش را پوشانده بود و چون انسانهای اولیه با تیر و کمان و نیزه های سنگی به شکار حیوانات میپردازد .

 

چوپانان میگفتند این انسان نیمه وحشی در حوالی غاری صعب العبور ظاهر میشود و با دیدن آنها به قله کوه می گریزد تا در غار تنگ و تاریکی که محل زندگی اوست پناه بگیرد .

 

هنگامی که مددکاران اجتماعی با تلاش بسیار این مرد غارنشین را بدام انداختند پی بردند که وی ۳۰ سال تمام گریزان از آدمیان ، غارنشین بوده و به همین دلیل بصورت نیمه وحشی درامده و حرف زدن را از یاد برده است .

 

نام این مرد غارنشین داراب است و سی سال پیش از دست زنش ( امان از دست زنها ) گریخته و به غار پناه برده است .  حال مددکاران اجتماعی دربدر بدنبال همسر دارب میگردند تا اورا پیدا کنند و بعد از سی سال دستش را در دست داراب  بگذارند و مجلس آشتی کنان بگیرند و دوتایی شان را به حجله بفرستند .

 

هرچه داراب مادرمرده با زبان بی زبانی میگوید : والله بالله ، به پیر ، به پیغمبر نمیخواهم نمیخواهم ، مددکاران اجتماعی میگویند بیخود میکنی که نمیخواهی مگر کار دولت شوخیه؟! 

 

یکی نیست به این مددکاران اجتماعی بگوید : چه کار به کار این داراب مادرمرده دارید ، ولش کنید برود در همان غار تنگ و تاریک به کار و زندگی  بی دغدغه اش برسد ، اگر راست میگویید کاری بکنید که بقیه ی داراب ها غارنشین نشوند . 

  

  ( به نقل از زنده یاد خسرو شاهانی )

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 10:26 توسط ظهرابی | |
آفریقا

هر روز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کند یک غزال شروع به دویدن می کند و   

 

        می داند سرعتش باید از یک شیر بیشتر باشد تا کشته نشود.



هر روز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کند یک شیر شروع به دویدن می کند و   

 

       می داند که باید سریع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد.

 


مهم نیست غزال هستی یا شیر با طلوع خورشید دویدن را آغاز کن.

 
{{آنتونی رابینز}}

برداشت شده از وبلاگ دوست هنرمند : سایه

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 14:52 توسط ظهرابی | |

قسمت دوم و آخر :

 

 

... در این زمانه سنگی و آهنی فقط انکه می فهمد و درک میکند میپوسد ، میسوزد  و گرنه آنانکه هر روز خود را به رنگی می ارایند هرگز نمی پوسند ...

 

و اما فردایمان ... من دلم میسوزد برای فردایی که میدانم پر از حسرت خواهد بود ... فردایی که در آن حتی ناتوان تر از امروز خواهیم بود . فردایی که مردمان با هم غریبه تر از امروزند و هر رهگذری مانند بیگانه ای از کنار شاخه گل شکسته ای میگذرد .

 

فردایی که حرمت ها پژمرده میشوند و کسی دیگر ، مهربانی را زیبا نخواهد دید . فردایی که بدتر از امروز دنیای نقاب ها خواهد بود و فردا من افسوس میخورم به دلتنگی کوچه هایی که حسرت شنیدن سلام رهگذران را دارند و من دلتنگ درختانی هستم که فردا بجای آنان  برجها و ساختمانها قد میکشند تا آدمها  زودتر بزرگ شوند تا شاید سرشان زودتر به اسمان برسد بی آنکه بدانند زیر پایشان و ته دلشان خالی تر از خالی است  و  من  پریشان  آنم  که فردا   حتی  باید  ماه  و  ستاره  را   آب و  پروانه   را  گل و سبزه را   و زندگی   را  برای  فرزندم   نقاشی   کنم   ...

 

و من در این اندیشه ام که فردا چگونه باید به او  بگویم که دوستی چیست و مهربانی چه زیباست و چگونه باید بگویم که << انسان بودن >> برترین هنر است و برای هنر چقدر باید زجر کشید و خون دل خورد ... و چگونه باید بگویم که دوست داشتن زیباترین هدیه ای است که دو دل را میتوانند به هم تقدیم کنند آنهم در دنیای دود گرفته دلهای بی اعتماد به هم ...

 

و نمیدانم چگونه پاکی ، نجابت ، و تقدس حیا را و آزاده زیستن را به فرزندم بیاموزم و  پیش   از اینها  مانده ام که فردا چگونه باید در هیاهوی زندگی آدمها خودم را  گم  نکنم ... من می ترسم از اینکه مبادا لحظه ای دستم از دلم جدا شود ...

 

و با اینهمه پریشانی و هراس می ترسم از فردایی که آیینه اش تصویر جنون را به کامم می ریزد ... و  من  میدانم  که  فردا  پشیمان  خواهم   بود  از   روزهایی   که  امروز   برای  فردا  سپری   میکنم ....

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 10:57 توسط ظهرابی | |

سلام دوستان عزیز

دلنوشته زیر را دوست عزیز هنرمندم جناب آقای مهندس حسین بهرامی در تاریخ ۱۱/۵/۸۱  به قلم خویش نگاشته اند و من چون احساس کردم که از زبان من و شما سخن میگوید  لذا تصمیم به انتشار آن در این وبسایت گرفتم . این دلنوشته در 2 قسمت بشما تقدیم میشود .

 

 قسمت اول :

 

دفترهای دیروزمان پر از مشق عشق و صفا بود . پر از نقاشیهای دوستی ، گلبوته های زیبای مهربانی ، ماه ، درخت ، رودخانه ، قایق ، دریا ، پرنده ... و برگ برگ کتابهایمان لبریز بود از شعرهای محبت ... کوچه هایمان شاد از شکوفه های لبخند و خواب هایمان پر از بوی باغ بنفشه و یاس و آسمان دلمان پر از چشمک ستاره ها و دلهایمان آبی آبی بود و لب هایمان که همیشه سرود سلام بر آن جاری بود ....

 

ولی امروز ما هنوز نمیدانیم که میتوان در فصل رویش یک دیدار ، سلامی آشنا بود و نمیدانیم که بر رهگذر شاخه یاس است در این باغ که شاید هرگز فردایی نداشته باشد .

 

و نمیخواهیم بدانیم که اعتماد والاترین مرتبه یکی شدن دلهاست و همین است که همیشه دلهایمان زخمی خنجرهای خیانت و جفاست ... و خیلی زود دیروز را فراموش کرده ایم ... شعر را ، آواز را ، دعا و نیاز را ... و همین است که امروز بجای زمزمه شعر به جویدن آدامس دل خوش کرده ایم .

 

ذکر دیشب با لالایی ستاره ها ، دل را بدست لطافت و حلاوت خواب و رویا می سپردیم ، امشب باید با خواب آورهای تجویز شده و آهنگ هایی که بر سر دل ما میکوبند بخواب رویم ... و با هر خواب آشفته ای برای رویای آسایش و آرامش حسرت بخوریم .

 

دیشب اگر دل به شمارش ستاره ها میدادیم امشب باید حسرتها و عقده ها و آرزوهایمان را بشماریم و بجای ستاره هایی که هر شب تا سحر بیدار بودند و خواب ما را نوازش میکردند باید به چراغها و لامپ های سوسو زن دور و نزدیک دل ببندیم و از چشمه بغض اشک بنوشیم ....     

                                     

 آری امروز آنچنان در شلوغی مانده ایم که حتی فراموش کرده ایم که شاید دلمان منتظر خلوت ماست . راستی آیا اصلا دلی برایمان هم باقی مانده است ؟

 

ما امروز در سفرهایمان عادت کرده ایم که فقط به مقصد بیندیشیم و در طول این سفرها چشم بر زیبایی های مسیر بسته ایم و از کنار ناز سرو و جنون بید و سرخی شقایق و پیچ و خم و طومار پیچیده جاده ها بی اعتنا گذشته ایم و به سلام درختان و تبسم پرندگان و سکوت سنگ ها و سرود آبشارها پاسخ نداده ایم بی آنکه بدانیم مقصد این سفر خود ماییم و آن گمگشته ای که عمریست دربدر و دیار به دیار با سرگردانی دنبال آن سرگردانیم وجود ماست ، ضمیر ماست ، خود ماست ...

 

و من شرمگینم از امروز که مهمان گلدانهایش فقط گلهای کاغذی است و گل رخسار دخترکانش بجای شرم و حیا ، با روغنهای رنگی ، رنگ شده است ...

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 18:37 توسط ظهرابی | |

سلام دوستان خوبم

 

بالاخره دیشب توفیقی دست داد تا من و شیخ شیراز جناب سعدی شیرازی ساعاتی را با هم به گفتگو بنشینیم و در باب شعر و شاعری صحبتهایی را با همدیگر داشته باشیم .

 

از شیخ شیراز  نظرشان را در خصوص شعر نو پرسیدم و ایشان فرمودند که در این زمینه با نظر زنده یاد : مهدی سهیلی که می فرمایند : سخن بی وزن اگر مفهوم باشد نثر است و اگر نامفهوم ، یاوه  و ژاژ است  موافقم .

 

خلاصه بعد از این صحبتهای دوستانه و خودمانی از ایشان خواهش کردم که این بار زحمت آپ کردن وبلاگ مرا به عهده بگیرند . ایشان هم قبول کردند و  این شعر را برای این پست پیشنهاد دادند . حالا این شما و این هم شعر زیبای حضرت شیخ اجل سعدی شیرازی :

 

یارا بهشت صحبت یاران همدم است           دیدار یار نامتناسب جهنم است

 

هر دم که در حضور عزیزی برآوری                دریاب کز حیات جهان حاصل آن دم است

 

هرگز حسد نبرده و حسرت نخورده ام            جز بر دو روی یار موافق که درهم است

 

دنیا خوشست و مال عزیزست و تن شریف

 

لیکن رفیق بر همه چیزی مقدم است

 

ممسک برای مال همه ساله تنگدل            سعدی به روی دوست همه روزه خرم است

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 17:57 توسط ظهرابی | |

دیروز در خانه یکی از دوستان بودم که چشمم به دیوان اشعار ملک الشعرای بهار افتاد انرا برداشتم و در ضمن مطالعه به شعری زیبا رسیدم که ملک الشعرای بهار با استفاده از اشعار سعدی تضمین بسیار جذابی سروده بودند حیفم آمد که من هم آنرا برای شما دوستان عزیز ننویسم تا شاید همچنانکه کمال همنشین در ملک الشعرای بهار اثر کرد در من و شما نیز تاثیرگذار باشد .

 

شبی در محفلی با آه و سوزی                شنیدستم که مرد پاره دوزی

چنین میگفت با پیر عجوزی                   << گلی خوشبوی در حمام روزی

    رسید از دست محبوبی بدستم >>

 

گرفتم ان گل و کردم خمیری                     خمیر نرم و نیکو چون حریری

معطر بود و خوب و دلپذیری                     << بدو گفتم که مشکی یا عبیری

   که از بوی دلاویز تو مستم >>

 

همه گلهای عالم آزمودم                           ندیدم چون تو و عبرت نمودم

چو گل بشنید این گفت و شنودم            << بگفتا من گلی ناچیز بودم

         ولیکن مدتی با گل نشستم >>

 

گل اندر زیر پا گسترده پر کرد                  مرا با همنشینی مفتخر کرد

چو عمرم مدتی با گل گذر کرد                << کمال همنشین در من اثر کرد

    و گرنه من همان خاکم که هستم >>

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 2:4 توسط ظهرابی | |

این تابلو را به دوستان هنرمندم خانم آزاده مدبر وبلاگ ( هر چه میخواهد دل ...) و ملودی  مدیر وبلاگ ( ترنم ) و جلال واعظی مدیر وبلاگ ( مترادف و متضاد ) و  شما دوستان عزیزم تقدیم میکنم .

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 0:49 توسط ظهرابی | |
سلام دوستان عزیز :

چندی پیش دوستی عزیز از من سوال کرد که هدفت از وبلاگ نویسی چیه ؟ مگه بیکاری که اینهمه خودت را برای دیگران بزحمت می اندازی ؟ البته من جواب لازم را به ایشان دادم ولی در عین حال تصمیم گرفتم که منم همین سوال را از شما دوستان عزیز بپرسم که واقعا هدفتان از وبلاگ نویسی چیه ؟

من نظرات شما را از قسمت نظرات بر میدارم و در همین جا و همین پست منتشر میکنم . پس منتظر نظرات خوب و ارزنده شما هستم . ( لطفا صادقانه  و کوتاه بنویسید )

 

......................................................... 

 

ملودی : مدیر وبلاگ ترنم :  وبلاگ آيينه افکار است !
محل تبادل افکار و اندیشه است.
محلی ایست که هر فردی می تواند بدون دغدغه ی خاطر و خود سانسوری اندیشه و افکار خودش را بیان کند ، و نویسنده حتی اگر هیچ بازدیدکننده ای هم نداشته باشد از نظر روحی و روانی با نوشتن نوعی تخلیه ی روانی می کند ، که از نظر روانشناختی برای سلامت روح ، این بسیار مؤثر است.
وبلاگ در ابعاد گسترده تر می تونه پايگاه خبري و اطلاع رساني و همچنين محيطي جهت دريافت مقالات و مطالب ارسال شده از افراد اندیشمند و متفکر باشد . 

مهندس حسین بهرامی : 

اگه کسی چیزی از خودش داره بروه یه وبلاگ بسازه و داشته های فکری، هنری، علمی و.... خودش رو بروز بده و بقیه هم بیان و ازش استفاده کنن!
ولی اگه قرار باشه وبلاگ بشه دفتر خاطرات روزانه که با دختر خاله م کجا رفتیم و چی خوردیم!! جز خاله زنک بازی دیجیتال، چه اسمی میشه روش گذاشت؟!! شما حاضرید دفتر یادداشت روزانه تون رو بذارید تو بقالی سر کوچه که هر کی اومد یه ورق بزنه و بخوندش؟!!!
یا اگر قرار باشه که هر کس از توی اینترنت یا حتی بعضی مجله هایی که همه هم میخوننشون، مطالبی رو کپی کنه توی وبلاگش، جز اینکه یه کاره چند باره و خدا میدونه حتی چندصد باره تکراری رو انجام داده و حتی خیلی ها رو هم مجبور به دیدن مطالب تکراری کرده چه کار خاص و مفیدی رو انجام داده؟!!
تقریبا حدود 10-12 سالی که من دارم از اینترنت استفاده میکنم، هر چی وبلاگ نویس دیدم تا دست به دامن همدیگه هستن که فلانی بیا وبلاگ منو ببین!! خیلی ها هم التماس دعا برای کامنت دارن!! نه برای اینکه کارشون رو بسنجند(چون کاری نکرده اند که، فقط زحمت کپی کردن رو کشیدن!!!) فقط برای اینکه بالا بودن تعداد نظرات برای هر پست و بالا بودن تعداد بازدید برای هر وبلاگ، مثل زندگی عادی خود آدما دچار چشم همچشمی شده...!!!
تو وبلاگ بیاین ایده پردازی کنین، فکر تولید کنین، کاری انجام بدین که هر کی یک بار وبلاگتون رو دید، احساس کنه چیزی به دانسته های قبلیش اضافه شده...
***مسلما بسیاری از وبلاگ کپی کن های عزیز!!! از دست من دلخور میشن وقتی این متن رو ببینن، ولی لااقل آقای ظهرابی که با طرز فکر و کار و منش و سابقه من آشنایی دارند، منظور من رو حتما متوجه خواهند شد

خانم مهسا رضوی  مدیر وبلاگ نغمه تنهایی : نوشتین چرا وبلاگ می نویسن....
بعضی ها وبلاگ می نویسن تا شنیده شن ، مورد توجه قرار بگیرن .....بعضی ها برا اینکه اطلاعاتشون و بذارن ودیگران ازش استفاده کنن....یه سری وبلاگشون دفترچه ی خاطرات و یادداشت های روزانه شونه....بعضی هام میان که فقط شعراشون رو میذارن....بعضی هام..............................

خانم ستاره مدیر وبلاگ : کتاب ، عشق :  وبلاگ نویسی میکنم تا کمی از دردهایم کاسته شود!!!
به نظر من وبلاگ نویسی روح ادم رو راحت میکند و باعث میشود ادم حرف دلش رو بزنه بدون اینکه کسی اون رو بشناسه!!(البته در مورد دوستانی که آدرس وبشان دست دوستان هم هست اینطور نیست)!!
ادم میتونه تو وب اشکاشو بریزه بدون اینکه کسی بفهمه شادی اش را تقسیم کند !!
من با این که وبم تعداد بازدید کننده هایش کم است ولی باز هم خوش حال چون هر بار که قسمتی از زندگی ام را مینویسم بار سنگینی از روی دوشم برداشته میشه!

خانم یکتا مدیر وبلاگ : خصوصی : این سوال واقعا جوابش زیاده..........
البته بیشترشو دوستان گفتن و زحمت ما رو کم کردن.ولی من با اومدن به سایتا واقعا لذت می برم.از اینکه زندگیم یا کارای روزمره ام از یک نواختی در اومده واقعا خوشحالم.با دوستای خوبی آشنا شدم.پای درد دلاشون می شینم،یا بالعکس.از هرکه یه چیزی یاد می گیریم.
اصلا آدم همیشه به روز فکر میکنه دیگه کاری به گذشته نداری.خلاصه با روحیه ی من که خیلی سازگاره

خانم راسخ مدیر وبلاگ کرشمه : سلام من وبلاگ را محلی برای تبادل افکار و انتقال دانسته ها و کسب آنچه را که شاید در درونم به دنبالش هستم می دانم هم چنین آشنایی با هموطنانم در اقصی نقاط دنیا واینکه من بعنوان کسی که دستی به قلم دارد وخط خطی هایی را قلم می زنم چنانکه با نوشتن می توانم به نقاط ضعف وقوّت اشعار ونوشته هایم پی ببرم و در همین راستا دوستان فهیم و دانشمندی هم یا فته ام که هر کدام از آنها با توجه به نوع افکارشان و عقایدشان برای من منبعی از کسب معرفت است به همه ی آنها عشق میورزم وبه وجودشان افتخار میکنم وبلاگ برای من یعنی/ شعر من ، یعنی تو و یعنی ما و همه زیبایی هایی را که می توان با عشق نوشت و هدیه داد !

خانم ماری مدیر وبلاگ پیام شادی : سلام و خسته نباشید دوست عزیز ممنونم از حضور گرامی شما سوال جالبی بود هدف از وبلاگ نویسی چیست هدف من دادن این پیام خوش است که از روزی که من این پیام رو گرفتتم شادی دورنم رو باید با بقیه انسانها تقسیم کنم برای همین به این فکر افتاده ام که به نوشتن وبلاگ بپردازم ....موفق و پیروز باشید

آقای علیرضا شفیعی مدیر وبلاگ آموزش تکواندو : راستش نمیشه با چند جمله گفت هدف وبلاگ نویسی چیه؟
ولی میتونم به طور خلاصه چند هدف رو بگم.
1- میتونی هر چیزی تو فکرت هست رو بدون هیچ مانعی به اطلاع همه برسونی
2- یه نوع سرگرمیه
3- آشنایی با دوستانی توی دنیای مجازی هم خودش یه دنیاس.
4- متاسفانه در ایران در مورد هنرهای رزمی هیچ گونه اطلاع رسانی نمیشه، و من یکی از اهدافم از زدن این وبلاگ، شناساندن هنرهای رزمی و بخصوص تکواندو به مردم است.
5- اطلاعات خود انسان هم در هر زمینه ای بالا میره.

خانم ترگل مدیر وبلاگ : ورود پسرا ممنوع : ممنون از سوال زیبایی که کردی
هدف من دفاع از حق خانمها و گفتن حقایقی در مورد آقایون
و بیشتر سعی شده به صورت طنز کار کنم

مدیر وبلاگ شهر سبز : درود بر تو.
من چند هدف رو دنبال میکنم از گذاشتن مطلب:
1- دوست دارم مطالبی که خودم خوشم میاد بقیه دوستان هم بخونن
2-با طرز فکرا و شخصیتهای دیگران بیشتر آشنا میشم
3-شاید توی وبلاگ چند تا دوست خوب پیدا کردم

واعظی مدیر وبلاگ :مرگ عشق : به نظر من در مرحله اول افراد باید معنی کلمه و واژه وبلاگ رو بدونن و باید بفهمن که چرا همچین فضای مجازی بوجود اومده... همونطور که اطلاع دارید من یکی از پستهام رو به همین موضوع اختصاص دادم و شدیدا اعتراضم رو به این روش وبلاگ نویسی های امروزی اعلام کردم متاسفانه دوستان زیادی از منابع مختلف کپی و وبلگشون رو زیبا جالب می کنن ولی به نظر من وبلاگ یعنی نوشته ها و عکس ها و ... شخصی یعنی فرد باید از خلاقیت خودش استفاده کنه و نوعی خود آزمایی هم میشه اسمشو گذاشت به هر صورت من شدیدا با این وبلاگهای امروزی مخالفم اگه به وبلاگ من تشریف بیارید و با دقت نگاه کنید حتی من دارم از عکسهای خودم هم استفاده می کنم تا کم کم تو این زمینه هم شخصی و خود کفا بشم به هر صورت حرف زیاده و من هم کم حرف...

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 12:45 توسط ظهرابی | |