چيزي نمانده است، پشيمان كني مرا
با دستهاي عاطفه حيران كني مرا

آخر چگونه از دلت آمد بهار من
تسليم دست هاي زمستان كني مرا

من شكوه اي نميكنم اما چه عيب داشت
يك شب به باغ خاطره ميهمان كني مرا

مي خواهم از جزيره چشمت گذر كنم
با يك نگاه طعمه توفان كني مرا

 هر چند باز تشنگي ام را سروده ام
مي شد پر از ترانه باران كني مرا

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 16:41 توسط علی ظهرابی | |