دلم گرفت، دلم مُرد از هوای شما
کجا روم که رها باشم از جفای شما
به سوی غربت تلخ از دیار کوچ کنم؟
که "تنگ" میکنم این شهر را برای شما
منی که در بغلم صد چراغ میسوزد
چرا قدم بگذارم بجایْ پای شما؟
هنوز ذهن من از اعتراض لبریز است
مگر بخواب روم گم شود صدای شما
خودم برای خودم یک رفیق میمانم
نه آشنای کسانم نه آشنای شما
مرا به خاطر عشق از خدا نترسانید
نمیشوم نفسی بنده ی خدای شما
فردوس اعظم
تاجیکستان
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت
1:27 توسط علی ظهرابی | |