من آن نیم که دل از مهرِ دوست بردارم
و گر ز کینهٔ دشمن بجان رسد کارم
کجا روم که دلم پایبندِ مهرِ کسی ست
سفر کنید رفیقان که من گرفتارم
سعدی
دلم گرفت، دلم مُرد از هوای شما
کجا روم که رها باشم از جفای شما
به سوی غربت تلخ از دیار کوچ کنم؟
که "تنگ" میکنم این شهر را برای شما
منی که در بغلم صد چراغ میسوزد
چرا قدم بگذارم بجایْ پای شما؟
هنوز ذهن من از اعتراض لبریز است
مگر بخواب روم گم شود صدای شما
خودم برای خودم یک رفیق میمانم
نه آشنای کسانم نه آشنای شما
مرا به خاطر عشق از خدا نترسانید
نمیشوم نفسی بنده ی خدای شما
فردوس اعظم
تاجیکستان
کار دیگری نداریم ،
من و خورشید
برای دوست داشتنت
بیدار می شویم
هر صبح
احمد شاملو
بانیِ گنبدِ دوار علی ست
بنده ی خاصه ی دادار علی ست
آفرینش ز علی مایه گرفت
دهر ازو اینهمه پیرایه گرفت
از علی کعبه مکرم گشته ست
به علی قبله مفخم گشته ست
تو نيستي و دلم ميل گفتگو دارد
طلوع چشم تو را چشمم آرزو دارد
خبر نداري از اين دل چه ميكشد بيتو
چه بغضها كه بدون تو در گلو دارد
بدان هميشه براي گرفتن دستت
دو دست عاشق و مشتاق من وضو دارد
تمام باغچههايم اسير پاييزند
كدام شاخ گلي بيتو رنگ و بو دارد؟
بيا براي هميشه بمان كه اين تنها
كسي به جز تو ندارد خودت بگو، دارد؟
چقدر شعر سرودم ! چقدر بيحاصل
تو نيستي و دلم ميل گفتگو دارد
شاعر ؟
یک لحظه از خیال تو ، آسوده نیستم
ترکم نکن ! ... که با تو بفهمم که کیستم
با رفتنت ، دوباره مرا امتحان نکن ...
مهلت بده ! ... که بر سر عهدم بایستم
من ، آن مسافرم که به دنبال یک سراب
یک عمر در امید وفای تو زیستم !
خاکت شدم ، که بلکه تو یک روز ، گُل شوی !
اکنون به جز زمین لگد خورده ، چیستم ؟
بارانی است شهر تو ، هر روز ، بعد از این ...
از بس که در فراق تو ، هر شب گریستم
محسن_نظری
افكار من آشفته و مغشوش مباد
نبض دلم از شوق تو خاموش مباد
نام تو كه ذكر هر شب و روز من است
از روی لبان من فراموش مباد
شاعر ؟
عیدتان عیدتان مبارک باد
تازه خورشیدتان مبارک باد
رو ببوسید روز نوروز است
جشن جمشیدتان مبارک باد
شاد نوشید و شادمان پوشید
دید و وادیدتان مبارک باد
گاه گلگشت باغ وسیر باغ آمد
سایه بیدتان مبارک باد
شادی سال نو بجوش آیید
نور امیدتان مبارک باد
عود سوزید وعود بنوازید
بزم ناهیدتان مبارک باد
فرودین مژده بهشت خداست
عیدتان عیدتان مبارک باد
سلام دوستان عزیز :
سال نو را به شما و خانواده محترمتان تبریک میگویم
و از صمیم قلب در این سال جدید برای همه شما خوبان : سربلندی ،
شادکامی ، بهروزی و موفقیت آرزو میکنم .
دیر شد باید بخوابی نازنینم شب به خیر
با وفای ساده ی خلوت گزینم شب بخیر
خسته ای ای مهربانم چشمهایت را ببند
این چنین خصمانه منشین در کمینم شب بخیر
غصه فردا و فرداهای دیگر را مخور
ای غریبْ افتاده ی تنهانشینم شب بخیر
در شب یلدای چشمانت چه آتشها به پاست
ای نگاهت تکیه گاه آتشینم شب بخیر
اشک های بی کسی را از دو چشمت پاک کن
ای پناه اولین و آخرینم شب بخیر
بیت بیت این غزل هایم فدای چشم تو
آه ای همخانه ی شعرآفرینم شب بخیر
غصه ها را از دلت بیرون کن و راحت بخواب
با تو هستم ، آشنایم ! بهترینم شب بخیر
شاعر ؟
عشق چیزی شبیه در زدن است
مثل دیدار ، مثل سر زدن است
هجرت خویشتن به محضر دوست
مثل پرواز ، مثل پر زدن است
سلام بر دوستان عزیز
مدتی را از اینجا دور بودم
خوشحالم که دوباره اینجا و در خدمتتون هستم
حس دستان تو عالی است ، حقیقت دارد
با تو هر ثانیه ، سالی است ، حقیقت دارد
من عروس غمم و عمر عزیزم همه شب
غرق داماد خیالی است ، حقیقت دارد
بی هوای نفست ، زمزمه های دل من
آتش رو به زوالی است ، حقیقت دارد
من و دلتنگی و تنهایی و بی همنفسی . . .
جای چشمان تو خالی است ، حقیقت دارد
این نعمت حضور تو، بر من تمام باد
وین سایهی مبارک تو مستدام باد
این مستی خجسته که بیمنّت شراب
آوردهای برای دل من، مدام باد
این خلوت شبانه و موسیقی سکوت
بر گوش هوش جان و روانم، به کام باد
این حال خوش که وقت سحر هدیه دادهای
همراه و همنشین دلم، صبح و شام باد
این قلب بیقرار که آرام از او گریخت
از نفحهی خوش نفست پرسلام باد
امشب من از خیال تو بیخواب گشتهام
سلطان عالمم به چنین شب غلام باد!..
سلام به همه دوستان و عزیزان
از من شعر ميخواهي
شعري پر از تشبيه و استعاره
ببخش عشقم
در خورجينم هيچ چيز شبيه به زيبايي تو ندارم
من تو را نمی سرایم !..
تو ...
خودت در واژه ها می نشینی ..!
خودت قلم را وسوسه می کنی !!
و شعر را بیدار می کنی !!
چـــه وقت گــــل کند آیا شکوفه های تنت
چه قدر مانده که دستم رسد به پیرهنت ؟
چگــونه صبــر کنــم کـــه باز برچینــم
شکوفه ی غزل از گیسوان پر شکنت
غمـی نجیب نهفته ست در دلم که مرا
رها نمی کند احساس دوست داشتنت
تو آن دقایق شیرین خاطرات منی
با خود ببر مـرا بــه تماشای باغ نسترنت
تمام شهر به تایید من بپا خیزند
اگـــر دقیـــق ببینند از نگاه منت
چگونه با تـــو بجوشــــم؟چگــونه دل بدهم ؟
منی که این همه می ترسم از جدا شدنت
شاعر : محمد سلمانی
صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست
گفتم كــــه سرانجـــام بـــه دریـــا بزنم دل
هشدار دل! این بار ، كه دریای من اینست
من رود نیاسودنــم و بودن و تا وصــل
آسودگی ام نیست كه معنای من اینست
هر جا كه تویی مركز تصویر من آنجاست
صاحب نظرم علـــم مرایـــای من اینست
گیرم كه بهشتم به نمازی ندهد دست
قد قامتـی افراز كـه طوبای من اینست
همراه تـــو تــــا نـاب ترین آب رسیدن
همواره عطشناكی رؤیای من اینست
من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت
نایـــاب ترین فصل تماشــای من اینست
دیوانه بـــه سودای پـــری از تو كبوتر
از قاف فرود آمده عنقای من اینست
خــرداد تــــو و آذر من بگـــذر و بگـذار
امروز بجوشند كه سودای من اینست
دیــر است اگـــر نـــه ورق بعدی تقویم
كولاكم و برفم همه فردای من اینست
شاعر : حسین منزوی
بی چتـــــر، حسّ پرسه زدن ها نگفتنی ست
پاییز، با تو فصل دل انگیز بوسه هاست
با تـــو، صدای بارش باران شنیدنی ست
ابری و چکّه می کنی و مست می شوم
طـعم لبــان خیس تو حالا چشیدنی ست!!
خیسم، شبیه قطره ی باران، شبیه تــو
تصویر خیس قطره ی باران کشیدنی ست
این جاده با تو تا همه جــا مزّه می دهد
این راه ناکجای من و تو، رسیدنی ست؟!!
باران ببــــار!! بهتــــــر از این کـــــــه نمی شود
من باشم و تو باشی و باران ... چه دیدنی ست!!
شاعر : حسین غلامی
چيزي نمانده است، پشيمان كني مرا
با دستهاي عاطفه حيران كني مرا
آخر چگونه از دلت آمد بهار من
تسليم دست هاي زمستان كني مرا
من شكوه اي نميكنم اما چه عيب داشت
يك شب به باغ خاطره ميهمان كني مرا
مي خواهم از جزيره چشمت گذر كنم
با يك نگاه طعمه توفان كني مرا
هر چند باز تشنگي ام را سروده ام
مي شد پر از ترانه باران كني مرا
باور نکن! دوباره منـــــم بی قـــــرار تو
دلتنگ دستهـــای شبیه حصـــــــار تو
حس می کنم دوباره تنم داغ میشـود
تاول زده تمـــام لبـــم از شــــرار تـــــو
این شهر بوی نفرت وخون میدهد ولی
تنها خوشم به ماندن و مردن کنار تــو
آبستن دوباره ی شعری نگفتـــــــه ام
دارم هوای بوســه ی گرم و ویـــــار تو
در زیر بازوان نحیفم شبـــــی برقـــص
تا کف زند تمــــــام زمین به افتخـــــار تو
برمن ببخش هرچه درین خانه مانده است
از سایه های روشن و گرد و غبار تـو
من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها من و اسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم،تو را دوست دارم
نه خطی نه خالی!نه خوابی نه خیالی!
من ای حس مبهم تو را دوست دارم
سلامی صمیمی تر از غم ندبدم
به اندازه غم تو را دوست دارم
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم،تو را دوست دارم
جهان یک دهان شد هم اواز با ما
تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم.
مانند یک بهار…. مانند یک عبور….
از راه میرسی و مرا تازه میکنی.
همراه تو هزار عشق از راه میرسد
همراه تو بهار…
بردشت خشک سینه من سبز میشود.
وقتی تو میرسی…. در کوچه های خلوت و
تاریک قلب من … مهتاب میدمد…
وقتی تو میرسی…
ای آرزوی گم شده بغض های من…
من نیز با تو به عشق میرسم…
تَنهآ نشَسته اَم . . .
اَمّا تَنهآ نیستَم . . . .
یآدَت مَجآل ِ تَنهآیے نمــے دَهَد . . . .
با تو از خاطره ها سرشارم
با تو از عشق و صفا پربارم
عشق من دست تو یعنی خورشید
گرمی دست ترا کم دارم
شعری زیبا از خواجوی کرمانی تقدیم به همه دوستان عزیز و بازدیدکننده :
درد محبت درمان ندارد
راه مودت پایان ندارد
از جان شیرین ممکن بود صبر
اما ز جانان امکان ندارد
آنرا که در جان عشقی نباشد
دل بر کن از وی کو جان ندارد
ایدل ز دلبر پنهان چه داری
دردی که جز او درمان ندارد
در مجالی که سخت کوتاه است
وای بر سینه ای که پر آه است
شب نمی ماند این چنین تیره
بعد از او نوبت سحرگاه است
پشت این ابرهای تیره و تار
جنگلی از ستاره و ماه است
به جهان باید اینچنین نگریست
گاه دلگیر و گاه دلخواه است
شاد باید که بگذریم از او
و نگوییم عمر کوتاه است
رهزنی می رسد به نام اجل
بی گمان در کمین این راه است
بی خبر می رسد کجاوه مرگ
خوش بحال کسی که آگاه است
شاعر : مجتبی کاشانی
این شعر زیبا را بدوستی بسیار عزیز که همیشه و در همه حال
با مهربانیهایش موجب دلگرمیم میگردد و همچنین
شما دوستان عزیز تقدیم میدارم :
ستاره ای شده ام غرق آسمان دلت
که راه عشق کشاندم به کهکشان دلت
پریده ام همه ی انتظار عالم را
به سمت روشن آرام آشیان دلت
مرا به سفره ای از شعر و شور مهمان کن
هزار قصه بگو با من از زبان دلت
تمام خستگی ام را به دست جاده بده
مرا همیشه نگه دار در امان دلت
مرا که ماهی تُنگ بلور عشق توام
سپرده هستی خود را به بیکران دلت
تو در منی و من از تو که صبح روز ازل
خدا به پیکر خاکم دمیده جان دلت
رهاتر از تو من و بی نشان تر از من، تو
دو قطب حادثه سازیم در جهان دلت
مسافر همه ی عصرهای تاریخ ایم
رسیده ایم به یک نقطه … در زمان دلت
شاعر : پریا کشفی
خاطره شنیدنی از حسین پناهی که خواندن آن خالی
از لطف نیست.""
به ما می گفتند نباید پپسی بخورید,گناه دارد.وقتی به تهران
آمدم,اولین کاری که کردم,از یک دستفروشی یک پپسی
گرفتم.درش تالاپ صدا کرد و باز شد.بعد خوردم دیدم که
خیلی شیرین است.آن روز نتیجه گرفتم که گناه شیرین اس
خيابانهاي تهران
آیا تا به حال توجه کردید :
.
.
.
.
.
.
.
!شانزده آذر به انقلاب ختم میشود ! انقلاب به آزادی میرسد!
جمهوری اسلامی و آزادی گرچه دریک امتدادند، هرگز به هم نمی رسند !
... جمهوری اسلامی قبل از رسیدن به م آزادی تمام میشود . (تا رودکی)
ملت با رسیدن به جمهوری اسلامی تمام می شود!
سفارت انگلیس در جمهوری اسلامی است!
سفارت روسیه هم از جمهوری اسلامی زیاد دور نیست!
از انقلاب مستقیم به آزادی می رسید و اگر بخواهید به جمهوری اسلامی
بروید باید از آزادی دور شوید! دانشگاه و پارک دانشجو درست در انقلاب اند!
پاسداران همان سلطنت آباد سابق است، همان سمت و سو و جهت و
همان شیب را دارد! خ نبرد به پیروزی می رسد! ابتدای پیروزی میدان شهداست!
انگار كه یکی با مهارتی خاص این اسامی را انتخاب کرده.
سلام دوستان
بعد از مدتها بالاخره فرصتی بدست آمد برای آپ کردن پستی هر چند کوتاه
این شعر زیبا تقدیم بهمه شما یاران مهربان و دوستان ارجمند باد :
یا ترا من وفا بیاموزم
یا من از تو جفا بیاموزم
از خیالت وفا طلب کردم
گفت کو ؟ از کجا بیاموزم
بکدامین دعات خواهم یافت
تا روم آن دعا بیاموزم
از همه دوستانی که در این مدت به وب من سر زدند و بمن لطف داشتند
بی نهایت سپاسگذارم
عجب رسم عجیبی!
بچه که بودیم از تکلیف می ترسیدیم
بزرگ که شدیم از بلاتکلیفی!